وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 5 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 5 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

مُهمَلاتِ یک ذهن پر از انباشته های احساسی و ادبی

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

گره ای

گره ای بسته ام ساعتی دقیقه به دقیقه ثانیه به ثانیه هر لحظه به یاد تو..
8 شهريور 1401

شاید یک بهانه یا تلنگر

شاید یک بهانه یا تلنگر  که تابستان قشنگمان کم کم قصد عزیمت میکند.. اینرا از شبهای سرد  شلوغی مغازه ها و بوی کتابهای نو خواهرم میفهمم.. امسال به لوازم التحریر زیادی نیاز ندارم ولی شدیدن دلم میخواد م ثل دوران ابتدایی کلی چیزای رنگی رنگی بخرم اما کلی خودکار و.. دارم که تا قرن دیگه تموم نمیشن😅😅😭 خوب تقصیر من چیه آموزشا مجازی بوده! امشب یکی از کلاسورامو کاغذ کادو کردم انشالله روش کاور شفاف هم میکشم که قشنگتر بشه ...
7 شهريور 1401

تولد سانای مهربونمون مبارک..

دو روز دیگه تولد یک نی نی وبلاگی هست گه : +ندیدیمش ولی دوستش داریم +یونتانشو بیشتر از همه دوست داریم +عاشق تیکه کلاماشیم و در آخر.... اونو برای همیشه تو قلبمون داریم... تولد سانا مبارک سانای مهربون، تا این لحظه 16 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
7 شهريور 1401

😶😶

💐🌸🍃🍂❄️🍃🌻🍁🍃❄️🍂 🌼🌿 🌺  غصه زیاد است🌸 ولی خوردنی نیست غصه ها را نباید خورد باید دور ریخت باید با تمامِ بی توجهیِ جهان کلافه شان کرد، شاید از رو رفتند... ❖
5 شهريور 1401

زندگی چرا عجیبی؟

 . مرورگر شما پخش آنلاين را پشتيباني نمي کند دانلود آهنگ جديد زندگی چرا عجیبی ؟ چرا آرام و بی دردسر نیستی؟ چرا کمکی نمیکنی؟ چرا فقط اذیت داری؟ زندگی جانم؟ حرف اصلی تو چیست... میخواهم از خودم بگویم.. کودکی آرام و بی دغدغه در کوچه های تنگ و گشاد مشهد.. دوچرخه ی سبز.. کوچه ی ساختمان صبا نوشین ، زینب ....امیر ، همبازی های کودکی.. باغ ملی... شبهای سرد و گرم.... شهر شلوغ خاطراتیست که مرا تا بی انتها برده.. هرشب موقع خواب در مغزم تکرار میشود.. چه کنم؟ خواب...خیال ..رویا ندگی با من نرم بشو ...
4 شهريور 1401

روزهای گاهی سپید ، گاهی سیاه برای من پارت ۲۶

جو که حرصش گرفته بود گفت : الان کی داره داد میزنه کیتی زیر  لب گفت : جو کوتوله ! جو داد زد : من کوتوله ام؟! کیتی گفت : نه عزیزم کوتوله ها از شما قد بلند ترن ! و در کمال تعجب ناگهان آن دو وارد کتک کاری شدیدی باهم شدند.. سایه گفت: خوبه همین الان داشتید مثل بچه آدم کتاب میخوندید ها! و رفت تا آن دو را از هم جدا کند  همینطور که سرگرم گرفتن دست جو و عقب بردن کتی بود زیر لب گفت : _بیخیال...یعنی این دوتا رو من قراره ببرم لندن؟ جو با حرص همینطور که میخواست از موهای کتی بگیرد گفت : _این دختره ی لوس بی ادبو میخوای ببری؟ سایه گفت : _من چیکار کنم که خواهری که یک سال از من کوچیکتره اینقدر بجه است که ...
4 شهريور 1401

دیدگاه منفی !

یکم میخوام دردل کنم... اینروزا من خیلی زیاد میرم دوچرخه سواری اونم برای کلاسام! متوجه شدم به عده آدم بی فرهنگ بیکار برای پرت شدن حواس دوچرخه سوارا از عمد پشت سرشون بوق میزنند ، یا ماشینشون رو از عمد میکشن جلو اونا.. چرا؟
4 شهريور 1401